
حرف های زیادی هستند که هنوز به تو نگفته ام..
یک دنیا شعر که هنوز نسروده ام.
خیلی از کافه ها را به امید اینکه باهم برویم هنوز نرفته ام.
من حتی برای دیدن فیلمی که دوستش داشتی،
بلیط سینما را خریدم و تا خواستم روی صندلی بشینم،
نتوانستم و صندلی من و تو ،خالی ماند..
من همیشه همین گونه دیوانه ات بودم.
همینقدر بی منطق و یک جورهایی احمقانه.
من بازیگر خوبی نیستم. وقتی دوستت دارم، بازی نمیکنم.این واقعیت من است.
من یاد گرفته ام به پایِ چیزی که میخواهم بمانم.حتی اگر تا اخرین لحظه ی زندگی ام،
نتوانم با تو به کافه ای که دوست داری برویم و صندلی من و تو در سینما و هر جایی، تا ابد خالی بماند..
با وجود خیلی از غیرممکن ها برای من و تو،هنوز هم برای با تو بودن برنامه میریزم.
هنوز هم نمیتوانم به اینکه صبحی بیاید و خورشید زندگی ام نباشی، فکر کنم..
من صدایم را در چشمان و واژه هایم ریخته ام..
برای تو،تمام تلاشم را کرده ام و هنوز هم میکنم..
من هنوز امید دارم که تلفنم زنگ بخورد و تو در یکی از همان کافه هایی که هنوز نرفته ام،
منتظر من و شعر جدیدم باشی...

#رقیه_رستمی
برچسب:
نویسنده: حامد صالحپور