تنهایی... - تاریخ: 1396/7/18 ساعت: 4:19
ما که از هم توقعی نداریم !!! فقط قرار است من چیزکی بنویسم و شما بخوانید و گاهی بخندید و گاهی گریه کنید... و یک ردپائی بگذارید تا من بدانم که اینجا، توی این برهوت تنها نیستم و برای خودم حرف نمیزنم! اصلا" شما هستید که من بدانم حرفهایم را کسی دوست دارد... خودم را هم شاید !!! بعد میxadگذارم شما حرف بزنی...
حسرت... - تاریخ: 1396/7/10 ساعت: 13:50
اولش انگار نه انگار! بعد جدایی را میگویم، همه چیز خوب است میگویی گور بابای عشق، زندگی خودم را عشق است، تنها باش و لذت ببردنیارا عشق است اما فقط میگویی! چند روزی نمیگذرد که چک کردن هایت شروع میشودعکس هایتان را، پیام هایتان و تا اینکه به چک کردن آخرین بازیدش میرسیداغ بودی اول! حواست نبود، که دنیایت بد...
لیاقت نداشتی... - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 20:29
گاهى دلت ميگيرد، اما نه از كسى، نه از چيزى، تنها از خودت... براى وقف كردن بيش از حدت براى كسانى كه لايق "همه" ات نبودند، كه در جواب بدى هايشان تنها لبخند زدى كه مبادا اخم كوچكى از تو دلشان را بلرزاند، كه خوبى هايشان را آنقدر بزرگ كردى كه به باور خوبى مطلق برسند، كه هى نديده گرفتى و گذشتى... و حالا و...
زمین خوردن... - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 20:29
گاهی وقتا لازمه زمین بخوری...تا ببینی کیا پشتتن...کیا باعث رشدتن...کیا میرن...کیا همه جوره میمونن!!!گاهی لازمه جوری زمین بخوری که زخمی بشی و زخماتو باز بذاری ببینیکیا نمک میباشن... کیا مرحم میذارن... کیا باتو هم دردن... کیا هم خود دردن!!!هیچوقت تا زخمی نشی نمیتونی بفهمی کی چه رفتاری میکنه!دست یه کسا...
یک نفر... - تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 15:59
یک نفر باید باشد کهبدون ترسِ ِ هیچگونه قضاوتی برایش همه چیز را تعریف کنیتمام حرف هایی که دارد آرام آرام درونت می گندد را به زبان بیاوریاز آن حرف هایی که شب ها موقع خواب به بی رحمانه ترین شکل ممکن به سرت هجوم می آورندو رسالتشان این است که خواب را از تو بگیرندحرف هایی که وسط قهقهه هم اگر یادشان بیوفتی...
خط زدن... - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 6:10
خط بزنيد از زندگيتان تمامِ آدمهاى بلاتكليفى كه غيرِ قابلِ پيش بينى اند تمامِ آدمهايى كه حرف ميبرند و مى آورند آدمهايى كه چون خودشان به جايى نرسيدند، تو را هم متقاعد ميكنند به درجا زدن آدمهايى كه تا چشمشان به جنسِ مخالف مى افتد، شخصيتِ جديدى از آنها ميبينى! آدمهايى كه تخريب را از تعريف بهتر بلدند آدم...
لیاقت نداشتی... - تاریخ: 1396/5/21 ساعت: 4:31
گاهى دلت ميگيرد، اما نه از كسى، نه از چيزى، تنها از خودت... براى وقف كردن بيش از حدت براى كسانى كه لايق "همه" ات نبودند، كه در جواب بدى هايشان تنها لبخند زدى كه مبادا اخم كوچكى از تو دلشان را بلرزاند، كه خوبى هايشان را آنقدر بزرگ كردى كه به باور خوبى مطلق برسند، كه هى نديده گرفتى و گذشتى... و حال
ماندن... - تاریخ: 1396/5/21 ساعت: 4:31
"ماندن" را اي كاش مثل الفبای اول دبستان برايمان ديكته مي كردندكلمه به كلمه يادمان مي دادندسخت مي گرفتندتنبيه مي شديمبارها و بارها از رويش مي نوشتيمصدآفرين مي گرفتيمو تشويق مي شديمميدانیاگر از همان اول ماندن را ياد مي گرفتيمالان اوضاع اين نبودو اينقدر رفتن ها و نماندن های بی حساب و کتاب نداشتيم !ا
دلتنگی... - تاریخ: 1396/5/1 ساعت: 6:17
روی صندلی مغازه نشسته باشی سرت مشغول مطالعه کتابی که روی میز است یک نفر، یک غریبه با عطری آشنا بیاید، حواست را پرت سرت را بلند کنی و خاطرات را روی سرت خراب کند و برود دلتنگی فقط گلویت را چنگ بزند بغض بچسبد به سیبک گلویت همه و همه ته ته ته بی انصافی است...! عطر ها جان را میگیرند در یک لحظه و برای
حال بد... - تاریخ: 1396/4/27 ساعت: 4:48
وﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﺣﺎﻟﺶ ﺑﺪ است به او نگویید تحمل کن، این هم ﻣﯽ ﮔﺬﺭد، نگویید همه چیز درست خواهد شد ، از بلاهای بدتری که به سر خودتان و اطرافیانتان آمده برایش خاطره تعریف نکنید و نخواهید ثابت کنید که انسانهایی بدبخت تر از او هم وجود دارند . ﻧﺨﻮﺍﻫﯿﺪ ﺑﺎ ﺟﻮﮎ ﻫﺎﯼ ﻣﺴﺨﺮه او را
غرور... - تاریخ: 1396/4/27 ساعت: 4:48
بین خودمان باشدها اما در بازار داغ خیانت این روزها ماهم مقصریم.... مقصریم که عشق را وارونه جلوه دادیم... که فقط نوشتیم و نوشتیم و نوشتیم... که بخوانند... غافل از اینکه خیلی ها به خودشان میگیرند... که میشوند نقش اول نوشته هایمان و در آغوش دیگری به عشق سابقشا
ترک کردن... - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 4:04
به نظرم ترک کردن کسی که دوستت نداره،به مراتب، آسون تر از ترک کردن کسیه که دوستت داره و انکار میکنه ...اینجوری خیلی سخته!آدم فکر میکنه نصف خودشو جا گذاشته تو آخرین قرارش...پشت میز صندلیای همون کافه،جایی که واسه آخرین باردستاشو گرفتیکه بگی دوسش داریکه بگی اگه بمونه همه چی درست میشهاما وقتی نگاش کرد
از دور دوستت دارم ... - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 21:19
داشتم فکر میکردمشاید اصلا برای همین است که هیچ وقت به هیچ کسی قول همیشه ماندن نداده ام... انگار که منفقط می توانماز دور آدم هارا دوست داشته باشم!مثلااز دور تورا دوست داشته باشم...از دور مراقبت باشم...از دور نگاهت کنم....از دور...... به دل نگیر!میبینی که دور خودم دیوار چیده ام،و از هرکسی که بخواهد
تولدم... - تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 1:53
سردم نچسب و ساکت و بی روحماز غم به لب رسیده کمی جانمسرمای روح خسته ی من مسری ستمن سمبلِ شروع زمستانمهر سال خسته تر شده و غمگینراهِ نفس به سینه ی اکراه استیک اتفاق خسته و تکراریهر ساله توی نهم دیماه استیک اتفاق در دهه ی غمگینیک اتفاق در دهه ی هفتادیک اتفاق اگرچه نمی فهمیداصلن چرا برای کسی افتادگفتند ...
نمیروی از دل... - تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 1:53
ماجرا خیلی ساده بودمن فقط رفتم تا عطر بخرمآقای فروشنده بدون اینکه سوالی بپرسد رفت و شیشه ی عطری آورد.هنوز سلام هم نکرده بودم که یک ژست فرانسوی گرفت و گفت..ce parfum est costume pour vousیعنی این عطر خیلی به شما می آید!بو کردم و دیدم بله همان قبلی ست.گفتم نهاشتباه میکنیداین عطر اصلا به من نمی آید!لطف...
خسته ام... - تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 1:53
همه ی آدم ها در زندگی تحمل شان تمام شدنی استهمه ی آدم های خوب و مهربانی که میشناسیمهمان هایی که موقع خوردن یک لیوان چای بین این خیل عظیم نگرانی در دنیا ، تنها نگرانی یشان سوختن زبان توستهمان هایی که همیشه حواسشان به آدم هستهمان هایی که تنها زمانی به تو خیره نگاه میکنند که تو حواست به هیچ کجای دنیا ن...
ناگفته ها... - تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 1:53
u200eحرف های زیادی هستند که هنوز به تو نگفته ام..یک دنیا شعر که هنوز نسروده ام.خیلی از کافه ها را به امید اینکه باهم برویم هنوز نرفته ام.من حتی برای دیدن فیلمی که دوستش داشتی،بلیط سینما را خریدم و تا خواستم روی صندلی بشینم،نتوانستم و صندلی من و تو ،خالی ماند..من همیشه همین گونه دیوانه ات بودم.همینقد...
چه بگويم ... - تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 1:53
چه بگويم ؟ سخني نيست به ياد پشت اين درهاي شهر پشت اين خانه ي سرد خنده تلخ مرا ، باد پر پر مي كرد همه خلوت شهر همه آبادي خفته در تنهايي وسعت شهر پر از آمد و شد حيف اما كوچه ي خاطره ها تاريك است چه بگويم ؟ سخني نيست به دل آدمي تنها در اين گوشه ي پرت پشت اين پنجره روياها حال من ،حال زمستان است در نگاهم...
خاطرات... - تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 1:53
خاطرات ترك خورده ،سر در گم و مشوشجايى بين عشق و فراموشىگذشته اى كه نيست اما ريشه هايشدر امروزمان درد ميكند،باران هاى گاه و بيگاه كه ميخراشد ارامش را...خاطرات اين شهر تميز نيست.خيابان ها بوى تعفن ارواح سوخته اي دارندكه روزىبا حرفى، نگاهى، تيرباران شده انداين شهربا تمام خاطراتش،قرنطينه شده است.... # پ...
دوستت دارم... - تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 1:53
یه بار نشست روبروم، چایی نباتشو هم زد و گفت "میترسم یه روز اذیتت کنم"گفتم "خب نکن!"گفت "عمدی که نه! ولی میترسم اذیت شی"گفتم "نترس! از چی باید اذیت شم؟!"دوباره چاییشو هم زد، هم زد، هم زد...دیدم حرف نميزنه، گفتم "نباتت آب شد، چاییتو بخور"گفت "تو نمیترسی یهو برم؟؟"گفتم "نه! بخوای بری میری دیگه! واسه چی...

برچسب‌های مرتبط

انتظار خبری نیست مرا | انتظار عشق | انتظار الياسمين | دنیای کوچک آقای اوف | دنیای کوچک من | دنیای کوچک | بانو مرا ببخش | چرا تنها میشویم | صاف و یکرنگ | پاییز آمد